تبلیغات
ساحل سخن - اکبری...
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : محمد امین نژاد
نویسندگان
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ساحل سخن
وبلاگ ادبی و هنری




ذکریک خاطره دارم

با بیانی همچو شعر

روزِآغازی، که باید من معلم می شدم

حالِ من آشفته بود ومضطرب

در دلم گرچه هیاهو

در درون خود نهیبی می زدم

باهمان ترسی که بودش بردلم همچون خوره

قلبمو پُرمی نمود ازدلهره

گفتم ای دل:

توچرا آهویِ ترسوگشته ای؟

خطه یِ آن شیرمردانِ نترس

زادگاه تو نبوده آن لرستان ؟

کم بترس

هم پدر ،هم کلِّ اجدادت نبودند

پهلوان دراصفهان؟

ای ناتوان

بچّه ی شیری

 نشو دیگرپریشان

پیش رو

افعی وُعقرب بشو براین شریران

نیش رو

یک معلّم هم بگفتم با تمسخر خنده ای

هی پسر خود را نبازی

باید این ها را که هم سنِ خودت هستند

 بسازی

دست ها بگرفته مارا،می شدند درقهقهه

دردلِ من

سیر وُسرکه می نمودند همهمه

دردلم گویا شکاری خسته نالان می دوید

درپی اش هم، یوز پلنگی می جهید

ناگهان آقای معاون سررسید:

آقایان ازما سلام ،لطفا بفرماییدکلاس

حرف اوتیری که برقلبم نشست

حرفِ او تیرِخلاص

...

باخودم درراهرو

گفتم :بهانه یابم وُیابم کسی را

که قوی ترباشد او ازجمع وُمنهاوهمه

رفتم وُدر را گشودم

نقشه ام آغاز شد

فازونول ،برهم رسیدند

برق ذهنم ساز شد

...

من که وارد گشته وکلّ کلاس ایستاده اند

یک نفر کوه غروراست

بی خبرازاین حضوراست

فکرکنم اوکوه زور است

شاید هم، ازکوه باشدکوه تر

ریش او ازریش من انبوه تر

او به جای خود نشسته سفت وسنگین

من چه خسته!

این عمل ازاو چه ننگین

بی تفکر یا که پرسش من پریدم

 سیلیِ محکم به رویِ او کشیدم

بعد گفتم :

ای پسر!تو گول هیکل خورده ای؟

فن اگرازمن خوری تو مرده ای

خیره سر،با من دهن کج میکنی؟

...

درنگاه سردِاو گرمی مهری می دوید

بغضی آمد راه گفتش را بُرید

ناگهان حرفی به گوش من رسید

آن صدا خنجرشدوُقلبم درید:

اکبری آقا ندارد با تولج

پایِ اورا خوب ببین

هستش فلج!

رنگِ بی شرمی ،زرُخسارم پرید

چشمه هایِ خشکِ چشمم آب دید

آبشاری ...

آبرویِ این غرورم را به باد...

بعدازآن چیزی ندارم هیچ یاد

کلِّ ساعت را نشستم

سرمیان دستها

فارغ از آنچه که پیش آید

مثال مستها

زنگ هم دیگرگمانم خورده بود

روحِ من امّا نشاطش مرده بود

چون که می رفتم

همان آقا معلّم گفت باز:

آی جوانک!

بچّه هارا ساختی؟

اسب خود رابا مهارت تاختی؟

جامه ای بهر معلّم بافتی ؟

هرکه را گردن کشید انداختی؟

زیرلب گفتم :بله

آنهم چه جالب ساختم

خاکِ عالم برسرم

یک باردیگر باختم

بارالها عفو کن این همه

خیره سری

مادحم ممدوح خودرامدح کردم

اکبری...

امین نژاد





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 11 آبان 1391 :: نویسنده : محمد امین نژاد
چهارشنبه 3 خرداد 1396 03:18 ب.ظ
I have to thank you for the efforts you have put in penning this
site. I really hope to view the same high-grade blog
posts by you later on as well. In fact, your creative writing abilities has motivated me to get my very own site now ;
)
پنجشنبه 31 فروردین 1396 03:08 ق.ظ
Hey there, You have done a great job. I'll definitely digg it and personally
recommend to my friends. I'm confident they will be benefited from this
web site.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 08:55 ب.ظ
If you wish for to grow your know-how simply keep
visiting this website and be updated with the latest gossip posted
here.
چهارشنبه 27 فروردین 1393 11:34 ب.ظ
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت معلم گلم.
میخواستم بگم شعرهای زیادی تو عمرم خوندم اما به هیچ کدوم نظر ندادم.
اما این شعر واقعا جای تحصین داره.
امیدوارم خداوند عمری با عظت بهتون بده...همین...!!!!!
محمد امین نژادسلام وسپاس جواد سالر عزیز
یکشنبه 15 بهمن 1391 06:51 ب.ظ
سلام
آقای امین نژاد عزیز
تصویر زیبائی را نقاشی نموده اید
رنگ بی شرمی ز رخسارم پرید
احسنت خیلی خوب وتاثیر گذار
محمد امین نژادسلام وسپاس ازدوست شاعرم جناب خادم پورعزیز
سه شنبه 14 آذر 1391 11:24 ب.ظ
سلام هنرمند

نمیدونید چقد ذوق زده شدم وقتی دیدم این سروده رو گذاشتین,چون فوق العاده دوسش داشتم و دارم

درود بر شما که به مهربانی و صفا یگانه اید
موفق باشید !
محمد امین نژادسلام دوست گرامی
قدومتان گل باران- سپاسگزارم مهربان
دوشنبه 15 آبان 1391 08:26 ب.ظ
سلام.... عالی بود.....

اولش یاد اولین روز تدریسم و دلشوره هایی چنین افتادم....



اما در آخر. واقعا پند آموز بود....

چه قضاوتها که کردیم ،دلایلی روشن داشتیم و اشتباه بود.....

خدا کند دیگر اتفاق نیفتد..
محمد امین نژادسلام پس ازآن همه هم ،همکارهم بودیم خوشحالم
سپاسگزارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 

ابزار هدایت به بالای صفحه